مستی را دیند مشعلی و جام آبی در دست داشت

پرسدند:کجا میروی؟

گفت:میروم با آتش بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تامردم خدا را فقط بخاطر عشق و بشریت بپرستند

نه بخاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم


ادامه نوشته

درد ما

درد ما


مردمیست


که قبل از نگاه کردن به خود


میخواهند کشورشان را تغیر دهند


مردمی که همه مینالند


ولی خودشان را نمیبینند


درد ما


مردم است


آدم هاست


همین خودمانها

درد مشترک


کودکی که میداند

گریه های مادرش

تن فروشیهای خواهرش
 
دستهای پینه بسته ی پدرش

همه از بی پولی ست

چگونه در مدرسه بنویسد

علم بهتر است یا ثروت!!!


روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב ...


آرآيـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه
בآره زيـبآ هـَم نـَبآش ...


בخـتـَرَك پـنـهـآن كـن خـويـش رآ ... اينـجآ ايـرآن اسـت ...

בَر בآنـشگـآه هـزآرآن خـوآسـتـگآر בآري ولـے تـَنـهآ خـوآسـتـآر يـكـ شـَبـَنـב ...

בَر خـيآبـآن هـزآرآن رآنـَنـבه شـَخـصـے בآرے ...


امـآ مـَقـصـَ
ב هـَمـہ مـَكآن خـآليـسـت و بـَس ...

كـَمـے كـہ فـكـر كـنـے ... لـَرزه بـَر تـَنـَت ميـنـشيـنـَ
ב ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ چـشـم هآ گـرسـنـہ تـَر از مـعـבه هآسـت ...


سيـرآب شـ
בن چـشـم هآ خيـآلـے بآطل اسـت ...

از
בيـב مـَرבم اينـجآ ... اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...

اگـَر زيـبآ بآشـے فـآحـشــہ ...


اگـَر اجـتـمآعـے بـَرخـور
ב كـنـے ميـگويـَنـב خـَرآب اسـت ...

اگـَر سـَر
ב بآشـے ميـگويـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...


בخـتـَرَك ايـن جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...ايـن جـآ بآيـَב مـَرב بآشـے تـآ بـخـوآهـے زَن بآشـے ......



خدایا با من کلنجار میری؟....مگه من هم قد توام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من عاشق شدم.....

هم محلیها لکاته صداش میکنند


پیرمردها بعد از نماز مغرب نفرینش میکنند


پیرزنها تو کوچه به زور چادر سرش میکنند


کسی نمیبیندش حتی به عنوان یک عابر


شب،میترسه از سایه اش...از پیچیده شدن صدای پاشنه کفشش تو کوچه


چنگ میزنه گلوشو بغض وقتی نوشته روی پیشخوان عطاری


                      از دادن نسیه معذوریم


عاشقش شدم...........

    

                        به سادگی آنچه ندیدن چه چیز رنجش میده


                        به سادگی آنچه از خودشون طردش کردند

خیابان مهتاب

شاعر از کوچه مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت

نه که سرگشته نبود

سالها بود که دگر کوچه مهتاب

خیابان شده بود

خدایا خستم

از آدمات بیزارم

از آدم بودنم بیزارم

این روزا همه ادعا دارن طعم خیانتو چشیدن!!!!
همه ادعا دارن که بدی رو به چشم دیدن!!!!
همه ادعا دارن که تنهایی رو چشیدن!!!!
ببخشید...پس کی این دنیا رو به گند کشیده؟؟؟؟؟؟

خدایا متاسفم

خدایا...

 بابت آن روز

که سرت داد کشیدم متاسفم...!!

...

من عصبانی بودم

برای انسانی که تو می گفتی ارزشش را نداره

و من پافشاری می کردم...!