مستی را دیند مشعلی و جام آبی در دست داشت
پرسدند:کجا میروی؟
گفت:میروم با آتش بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تامردم خدا را فقط بخاطر عشق و بشریت بپرستند
نه بخاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
مستی را دیند مشعلی و جام آبی در دست داشت
پرسدند:کجا میروی؟
گفت:میروم با آتش بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تامردم خدا را فقط بخاطر عشق و بشریت بپرستند
نه بخاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
درد ما
مردمیست
که قبل از نگاه کردن به خود
میخواهند کشورشان را تغیر دهند
مردمی که همه مینالند
ولی خودشان را نمیبینند
درد ما
مردم است
آدم هاست
همین خودمانها
روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב ...
آرآيـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه בآره زيـبآ
هـَم نـَبآش ...
בخـتـَرَك
پـنـهـآن كـن خـويـش رآ ... اينـجآ ايـرآن اسـت ...
בَر בآنـشگـآه
هـزآرآن خـوآسـتـگآر בآري ولـے تـَنـهآ خـوآسـتـآر يـكـ شـَبـَنـב ...
בَر خـيآبـآن
هـزآرآن رآنـَنـבه شـَخـصـے בآرے ...
امـآ مـَقـصـَב هـَمـہ مـَكآن خـآليـسـت و بـَس ...
كـَمـے كـہ فـكـر كـنـے ... لـَرزه بـَر تـَنـَت
ميـنـشيـنـَב ...
בخـتـَرَك
ايـن جـآ چـشـم هآ گـرسـنـہ تـَر از مـعـבه هآسـت ...
سيـرآب شـבن چـشـم هآ خيـآلـے بآطل اسـت ...
از בيـב مـَرבم اينـجآ ... اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...
اگـَر زيـبآ بآشـے فـآحـشــہ ...
اگـَر اجـتـمآعـے بـَرخـورב كـنـے ميـگويـَنـב خـَرآب
اسـت ...
اگـَر سـَرב بآشـے ميـگويـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...
בخـتـَرَك ايـن
جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...ايـن جـآ بآيـَב مـَرב بآشـے تـآ بـخـوآهـے زَن بآشـے ......
هم محلیها لکاته صداش میکنند
پیرمردها بعد از نماز مغرب نفرینش میکنند
پیرزنها تو کوچه به زور چادر سرش میکنند
کسی نمیبیندش حتی به عنوان یک عابر
شب،میترسه از سایه اش...از پیچیده شدن صدای پاشنه کفشش تو کوچه
چنگ میزنه گلوشو بغض وقتی نوشته روی پیشخوان عطاری
از دادن نسیه معذوریم
عاشقش شدم...........
به سادگی آنچه ندیدن چه چیز رنجش میده
به سادگی آنچه از خودشون طردش کردند
خدایا...
بابت آن روز
که سرت داد کشیدم متاسفم...!!
...
من عصبانی بودم
برای انسانی که تو می گفتی ارزشش را نداره
و من پافشاری می کردم...!